|
197 - آجر پاره !!
جوانى مى خواست ازدواج كند، با خاله اش مشورت كرد، خاله اش گفت : نزديك در حمام
زنانه برو، دخترهايى كه از حمام بيرون مى آيند ببين هر كدام را كه پسنديدى يك ريگى
به طرف او بينداز، او مى فهمد و بقيه كارها درست مى شود.
جوان بجاى ريگ ، يك تكه آجرى برداشته و آمد كنار حمام ، و زنها و دخترهايى كه از
حمام بيرون مى آيد او را كه ديد پسنديد، در حالى كه بلند و با صداى غليظ اين شعر را
مى خواند، آجر پاره را به طرف آن زن پرت كرد، آن شعر اين بود:
سر درياى سر مداست على
جانشين محمد على است
آجر پاره به آن زن خورد و جيغ و داد او بلند شد، بعد معلوم شد كه او همان خاله اش
است كه با او مشورت كرده بود!!
اين هم سزاى خاله اش بود كه در مشورت خود تيك چنين راهنمايى غلطى نكند، تا آجر پاره
بخورد، و اين فكاهى هم براى شما كه از خستگى بيرون آييد.
|